تبليغاتX
JavaScript Codes ~..~یاس کبود~..~

قاصدک

 

مشتتو وا کن قاصدک

میگن تو هم بی خبری

میگن دروغ بود خبرات

میگن خودت  دربدری...


 

نوشته شده توسط صبا در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 20:22 موضوع | لینک ثابت


میخواهی بروی؟

خب برو...

از انتظار مرا وحشتی نیست

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود

برو...

برای چه ایستاده ایی؟

به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟

برو..

تردید نکن

نفس های آخر است

نترس برو...

احساسم اگر نمیرد ..بی شک ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست

برو...

یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود

پس راحت برو

مسافری در راه انتظارت را میکشد

طفلک چه میداند که روحش سلاخی خواهد شد

برو...

فقط برو.....

 

 

 

پ.ن ۱: فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند . دیروز با خاطراتش مرا فریب داد و فردا با وعده هایش مرا خواب کرد . وقتی چشم گشودم  امروزم گذشته بود  .

پ.ن ۲: عاشق پاییزم

پ.ن ۳: وقتي كسي تو را تنها گذاشت، نگران خودت نباش كه بدون او چكار كني، شرمنده دلت باش كه به تو اطمينان كرد!


 

نوشته شده توسط صبا در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 2:7 موضوع | لینک ثابت


پاییز

 

پاییز است ، مثل تک درختی غریب، غم تمام دلم را پر کرده است . همه آرزوهایم را به باد ویرانگر سپردم و مثل باغ خالی شدم .

چه کسی باور می کند که من حتی نمی توانم روزهای پاییزی را در لحظه هایم بگنجانم . چه کسی باور می کند که تنهائی من آنقدر بزرگ است که حجم لحظه هایم را پر کرده است؟ چه کسی ...؟

 

دیگر قلبم را ساده نمی بازم

به آن کس که چون " تو "

دو رنگ  و بی وفاست

 

پ. ن :

خدایا! مرا همواره آگاه و هوشیار دار تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری - مثبت یا منفی - قضاوت نکنم .... دکتر علی شریعتی


 

نوشته شده توسط صبا در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 16:45 موضوع | لینک ثابت


 

هر روز ساعت ها کنار پنجره احساسم می نشينم و افق دوردست خيالم را نظاره گر می شوم و چشم هايم را با آن هوای ابری و بارانی به ملاقات يادت می فرستم .

ذکر غريبی ات را برای دل غريبم نجوا می کنم و آنقدر برايت حرف می زنم تا تن حرفهايم درد می گيرد و شب دلتنگی مثل هميشه خسته بر در می کوبد . مجالی برای ماندن نيست . من بايد بروم . اما تو نگران نباش . باز فردا همان ساعت ها می آيند و من اگر روزی ديگر در سرنوشتم طلوع کرد ، به کنارت بر می گردم . قول می دهم آن  ساعت ها فقط از آن ما باشد ...

 

پ .ن : تمام اثاث خانه ام را فروختم جز یک صندلی... شاید روزی که برمی گردی خسته باشی ...


 

نوشته شده توسط صبا در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 22:10 موضوع | لینک ثابت


علی....

 

خداحافظ ای کوچه های خموش

نیاید علی نان و خرما به دوش ...

 

شهادت حضرت علی(ع) تسلیت باد

 

پ.ن ۱ : دلتون که آسمونی شد ما زمینی ها رو فراموش نکنید ...

پ. ن۲: خدایا به دادم برس ، صدامو می شنوی؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط صبا در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 0:47 موضوع | لینک ثابت


خدايا!


قدرت پرواز تو را مي‌طلبيم.  چه گذرگاه سختي است اين دنيا و چه تنگه ي صعبي! اين چه طعام آلوده ايست كه مرگ خورنده را تدارك مي‌بيند! اين چه آب متعفني است كه جگر تشنگانش را مي‌سوزاند!


 

نوشته شده توسط صبا در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 11:42 موضوع | لینک ثابت


روز ششم...

خدايا!


سنگهاي گناهان ما را از دهان چشمه‌هاي موهبت خويش كنار بزن و دلهاي ما را سيراب زلال مهر خويش گردان. معبودم! شيريني عفت و لذت معرفتت را به ما بچشان و با روشناي ديدارت، چشمان خسته ما را جلايي تازه ببخش.


 

نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 17:46 موضوع | لینک ثابت


روز پنجم...

خدايا!


ريشه‌هاي اين علاقه را در خاك وجود ما بخشكان و تارهاي اين وابستگي را در زواياي قلب ما بسوزان.


 

نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 13:57 موضوع | لینک ثابت


روز چهارم...

خدايا

من انسانم به آنگونه ای که تو آفريدی . نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم .

گاهی فريب می خورم و گاهی فريب مي دهم . گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را فرا می گيرد.

اما هميشه هميشه پشيمان می شوم و به سوی تو باز می گردم چون آغوش تو هميشه باز است.


 

نوشته شده توسط صبا در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 13:11 موضوع | لینک ثابت


روز سوم...

خدايا!

اين دنياي هرزه، هر لحظه دامي تازه مي‌گسترد و خود را براي كسي مي‌آرايد؛ راههاي به سوي تو را، يا سد سكوي مقام مي‌نهد يا گودال زندگي مي‌كند، يا دام ثروت مي‌گسترد يا به خويشمان مشغول مي‌دارد و يا...مي‌‌داني كه بي پرواز از اين موانع نميتوان گذشت.


 

نوشته شده توسط صبا در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 12:37 موضوع | لینک ثابت